روبه رویم نشسته با نگاه معصومانه اش به من می نگرد
انگار می خواهد با من حرف بزند
زبان ندارد
من حرف می زنم و او گوش فرا می دهد
حرف زدن یک طرفه است
رازهای درونم را به او می گویم و هرگز فاش نخواهد کرد
چشمانش با من حرف می زنند فکر کنم طاقتش تمام شده است
سخنانم برایش تکراریست
اعتراض می کند
اما باز نمی تواند سخنی بگوید
آه خدای من ، او مرد او با دلتنگی ها و حرفهای من مرد
آیا من قاتلم؟
او مثل پرنده ای پرواز کرد و رفت
بسوی آسمانها
به سوی کهکشانها
در اوج تنهای ام ، تنهایم گذاشت و رفت
باز مي گويید من قاتلم؟
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 16:3  توسط blue
